لحظه هایی هستند که هستیم چه تنها چه در جمع اما با خودمان نیستیم انگار روحمان می رود، همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو همان لحظه هایی که راننده آژانس میگوید: رسیدین! فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟ راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟! و مادر صدا می کند: حواست کجاست؟! ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم خواندیم و نفهمیدیم دیدیم و نفهمیدیم و تلویزیون خودش خاموش شد آهنگ بار دهم تکرار شد هوا روشن شد تاریک شد چای سرد شد غذا یخ کرد در یخچال باز ماند
اشتراک گذاری در تلگرام
دوست اش می دارم چرا که می شناسم اش، به دوستی و یگانه گی. -شهر همه بیگانه گی و عداوت است. - هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گیرم تنهایی غم انگیزش را در می یابم. اندوه اش غروبی دل گیر است در غربت و تنهایی. هم چنان که شادی اش طلوع همه آفتاب هاست و صبحانه و نان گرم، و پنجره یی که صبح گاهان به هوای پاک گشوده می شود، و طراوت شمع دانی ها در پاشویه ی حوض. چشمه یی پروانه یی و گلی کوچک از شادی سرشارش می کند، و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش: این که بامداد
اشتراک گذاری در تلگرام
زیباییام را پایانی نیست وقتی که در چشمان تو به خواب میروم و هراس کودکانهام را از یاد میبرم در عطری که از تو بر سینه دارم چه بیپروا دوستت دارم و چه بینشان تو را گم میکنم وقتی که دروغ میگویم به زنی که در چشمهای من تو را جستجو میکند و مردی که هر روز از نام تو می پرسد . فرناندو پسوا
اشتراک گذاری در تلگرام
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها،ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره
اشتراک گذاری در تلگرام
درباره این سایت